صفحه اصلی   |   اخبار    |   امتحانات    |   آموزش    |   گالری تصاویر    |   معرفی کارکنان    |   قوانین و مقررات    |   تماس با ما    |   درباره ما    |   جستجو    |      
جمعه 03 بهمن 1399 - 09 جمادی الثانی 1442 - Fri 22 January 2021   ساعت ورود:   08:47:40
  آرشیو سوالات

 اول
 دوم
 سوم
 چهارم
 پنجم
 ششم


  موضوعات

 پیام های آسمانی
 روان شناسی
 ادبیات فارسی
 علم و فن آوری
 ریاضیات
 تاریخ، جغرافیا و اجتماعی
 مطالب جالب
 بازی وسرگرمی
 بهداشت و سلامت
 فرهنگی و هنری
 مناسبت ها
 تعلیم و تربیت
 اخبار مدرسه
 مدیریت

  روز تولد
تولدتون مبارک تمام لحظه هایتان سر شار از شادی ونشاط

ابراهیم جوکار

روز تولد: 17 بهمن

اسماعیل اسماعیل نژاد خوری

روز تولد: 22 بهمن

طاهر رحیم زاده

روز تولد: 24 بهمن

مبین داودی

روز تولد: 26 بهمن



  لیگ برتر ایران جام خلیج فارس
 

  می‌خوام تا وقت داری کودکی کنی
زمان انتشار: 7 دي 1399 - 12:10:35       موضوع: تعلیم و تربیت

می‌خوام تا وقت داری کودکی کنی

می‌خوام تا وقت داری کودکی کنی
 
کتاب فرزندم رو بستم. جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصبانیت پرت کرده بودم برداشتم. مدادهاش رو یکی‌ یکی‌ گذاشتم سر جاش.
 
 
کنارش نشستم، بغلش کردم. بوسیدمش. سرش رو بوسیدم، موهای عرق کرده‌اش رو، پیشونیش رو، گونه ی بر افروخته‌اش رو.
 
گفتم نمی خوام هیچی‌ بشی‌. نمی‌خوام دکتر و مهندس بشی
 
‌. می‌خوام یاد بگیری مهربون باشی‌ .نمی‌خوام خوشنویسی یا چند تا زبون یاد بگیری. می‌خوام تا وقت داری کودکی کنی‌.
 
شاد باش و سر زنده . قوی باش حتی اگر ضعیف‌ترین شاگردِ کلاس باشی‌. پشتِ همون میز آخر هم می‌شه از زندگی‌ لذت برد.
 
بهش گفتم تو بده بستون درس و امتحان و نمره هر چی‌
تونستی یاد بگیر ولی‌ حواست باشه از دنیای قشنگِ خودت چیزی مایه نگذاری.
 
بازی در طبیعت" با کودکان
 
کنارِ هم نشستیم
پاپکورن خوردیم 
و فیلم دیدیم 
 
و من تمام مدتِ به خودم 
و به یک زندگی‌ فکر می‌‌کردم که آنقدر جدی گرفته بودم.
زندگی‌ که برای من مثل یک مسابقه بود و من در رویای مدال‌هایش تمام روز هاش رو دویده بودم.
 
هیچکس حتی برای لحظه‌ای مرا متوقف نکرده بود. 
هیچکس نگفته بود لحظه‌ای بایستم و کودکی کنم.
 
هیچکس نگفته بود زرنگ‌ ترین شاگردان، خوشبخت‌ ترین‌ها نیستند.
 
بازی برای کنترل خشم کودکان
 
کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم.
باران تندی می بارید.
یک چتر هفت رنگ دسته صورتیه سوت دار آن روز صبح خریده بودم.
وقتی به مدرسه رفتم ، دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم.
اما زنگ خورد ، هر عقل سالمی تشخيص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز چه درسی آموزگارم به من آموخت.
 
اما دلم هنوز زیر همان باران.
توی حیاط مدرسه مانده.
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد.
و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم.
اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد.
 
این اولین بدهکاری من به دلم بود ، که در خاطرم مانده.
بعد از آن هر روز به اندازه ی تک تک ساعت های عمرم ، به دلم بدهکار ماندم.
" به بهانه ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم. "
 
از ترس آنکه مبادا آنچه دلم ميخواهد ، پشیمانی به بار آورد...... !!!!
 
خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم.
اما حالا بعضی شب ها فکر میکنم :
اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم ، چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق حماقت نامیدمشان.
 
حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد ...
 
تا می توانید از زندگی لذت ببرید..
از امروز... از مادر.. خواهر... فرزند...
چه کسی می‌داند..
فردا هرکه.. کجاست؟؟
 
واحد مشاوره دبستان غیر دولتی معرفت لارستان
 





نظرات
هیچ نظری درباره این مطلب تا کنون به ثبت نرسیده است.

فرم ارسال نظر

نام (اختیاری)

پست الکترونیک (اختیاری)

آدرس وب سایت یا وبلاگ (اختیاری)

http://

نظر شما

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:



  ورود
نام کاربری:
رمز عبور:



  اوقات شرعی به افق لار
 

  تقویم شمسی
 

  دیکشنری آنلاین
 

  نمایش آمار بازدید
 

 
           

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است