صفحه اصلی   |   اخبار    |   امتحانات    |   آموزش    |   گالری تصاویر    |   معرفی کارکنان    |   قوانین و مقررات    |   تماس با ما    |   درباره ما    |   جستجو    |      
یکشنبه 28 دي 1399 - 04 جمادی الثانی 1442 - Sun 17 January 2021   ساعت ورود:   16:48:03
  آرشیو سوالات

 اول
 دوم
 سوم
 چهارم
 پنجم
 ششم


  موضوعات

 پیام های آسمانی
 روان شناسی
 ادبیات فارسی
 علم و فن آوری
 ریاضیات
 تاریخ، جغرافیا و اجتماعی
 مطالب جالب
 بازی وسرگرمی
 بهداشت و سلامت
 فرهنگی و هنری
 مناسبت ها
 تعلیم و تربیت
 اخبار مدرسه
 مدیریت

  روز تولد
تولدتون مبارک تمام لحظه هایتان سر شار از شادی ونشاط

ابراهیم جوکار

روز تولد: 17 بهمن

اسماعیل اسماعیل نژاد خوری

روز تولد: 22 بهمن

طاهر رحیم زاده

روز تولد: 24 بهمن

مبین داودی

روز تولد: 26 بهمن



  لیگ برتر ایران جام خلیج فارس
 

  داستان طلبه نجفي و سگ گرسنه
زمان انتشار: 22 فروردين 1399 - 23:23:24       موضوع: مطالب جالب

داستان طلبه نجفي و سگ گرسنه

داستان طلبه نجفي و سگ گرسنه
 
⭕️ با هزاران اميد به نجف آمده بود تا از درياي دانش و معرفت جامي برگيرد، سيماي خويش را در آينده تصور مي كرد كه فقيه بزرگي شده و به شهر خود بازگشته است.
 
با تنگدستي روزگار مي گذراند و تنها و غريب روزها را سپري مي كرد زيرا باور داشت كه شاگردي درس استاد بزرگ حوزه علميه ارزش همه سختي ها را دارد.  
 
همه فكر و ذكرش علم و تحصيل بود و جز در مدرسه و مسجد جايي ديده نمي شد و جز در مسجد سهله يا در حرم مولايش جايي قدم نمي گذاشت.  وقتش را براي چيزي صرف نمي كرد و معطل كاري نمي شد، ولي حالا سر راه مدرسه و كنار كوچه انتهاي بازار پايش سست شده بود پيش اين ماده سگ گرسنه اي كه توله ها دور و برش پريشان بودند. درس داشت شروع مي شد اما پاي رفتن نداشت، ابتدا چند قدم رفت ولي دوباره برگشت. نگاه ملتمسانه سگ لاغر و درمانده با او حرف مي زد، در دلش صدايي شنيد كه: تو براي همين درس به نجف آمده اي! درس دارد شروع مي شود، بشتاب! 
 
با خودش گفت: از اين چشمهاي اميدوار چگونه مي توانم گذشت؟
 
صداي ديگري شنيد؛ همه گرسنگي ها و تنهايي ها را تحمل كرده اي براي دانش و علم، حالا معطل چه شده اي؟ با خودش گفت: براي درس ديگران هستند، اما اين چشمهاي منتظر اكنون تنها به من خيره شده اند! 
 
حيران شده بود، حتى يك سكه هم توي جيبش پيدا نمي شد، تنها دارايي اش همين كتاب فقه بود كه در دست داشت! با خودش گفت: حتى نان خشكي كه ديروز ظهر و ديشب خوردم معلوم نيست امروز ظهر پيدا كنم! صدايي شنيد كه تو خودت به اندازه اين سگ گرسنه اي! به سراغ درس و بحث خويش برو، تو با اين جيب خالي وظيفه اي نداري! 
 
خواست روبرگرداند و برود، اما نتوانست. دستي به عمامه و عبايش كشيد، لباسش آنچنان مندرس بود كه هيچكس حاضر نمي شد بخرد اما كتابش ... كتاب را خيره نگاه كرد.
 
همه سرمايه اش همين كتاب فقه بود، مبناي درس و تحصيلش، پيش مطالعه قبل از درس و مرور عصر گاهي و مباحثه شبها همه با اين كتاب مي گذشت. هم خاطره اين هفته ها و روزهاي نجف در اين كتاب بود و هم دلخوشي سالهاي بعد كه خودش بايد اين كتاب را به ديگران تعليم مي داد. 
 
تنها چيزي كه براي فروش داشت همين كتاب بود! دستش لرزيد! 
 
قدمي پيش رفت و باز برگشت، دوباره به چشمهاي ماده سگ گرسنه و پريشاني توله سگ ها نگاه كرد، با خودش گفت: اين چشمها به من خيره شده اند و اميدوارند! ...
 
كه علم عشق در دفتر نباشد!
 
 با شتاب به راه افتاد، حجره كتابفروشي ميانه بازار هنوز شلوغ نبود و خيلي زود كتاب را فروخت. چند مغازه بعد هم با همان پول لقمه اي براي سگ فراهم كرد و از همان راهي كه آمده بود برگشت. حالا كه بي كتاب درس هم نمي توانست برود عجله اي هم نداشت؛ نشست به تماشاي غذاخوردن سگ و بعد شيرخوردن توله ها را هم سير نگاه كرد. حالا ديگر چشمهاي حيوان با او حرف مي زد، به كسي نمي توانست بگويد ولي مي فهميد كه نگاه ماده سگ با او سخن مي گويد!  
 
از گوشه چشمهاي سگ انگار قطره اشكي فروريخت، وقتي سرش را بالا آورد و بعد خيره به او نگاه كرد.
 
به ياد رواياتي افتاد كه از احسان به مخلوقات خدا خوانده بود، به ياد سفره خالي داخل حجره افتاد و بعد به همان طرف كه سگ سرش را بالا آورده بود نگاهي كرد و گفت: خدايا خودت قبول كن! فكر مي كرد اين شايد تنها كاري باشد كه مطمئن هستم فقط براي خدا كرده ام! 
 
آهسته قدم برمي داشت و ساعتهاي بعد را با هزار فكر و ترديد گذراند، آيا فروش كتاب درست بود؟ آيا وظيفه ام را انجام داده ام؟ آيا واقعا اين حيوان از من تمنايي داشت يا من دچار توهم شده ام؟ آيا خدا از من همين را مي خواست يا من به ميل خودم و تشخيص نادرست عمل كرده ام؟
 
ديگر حوصله مباحثه را هم نداشت، به روزهاي بعد مي انديشيد و راههاي مختلفي براي قرض كردن و خريدن دوباره كتاب را توي ذهنش مرور مي كرد. 
 
شب زودتر از هميشه خوابش برد و در فضايي رؤيايي و رازآلود دوباره ماده سگ گرسنه و لاغر را ديد، تكه گوشت هايي را ديد كه لقمه غذايش شده بود، توله سگ ها را ديد. بعد ندايي شنيد آهنگين و محكم؛ قد آتيناك من لدنا علما ... به آفريده گرسنه ما لقمه اي دادي، ما نيز لقمه ها به تو مي دهيم! دانش خويش را خودمان به تو داديم، پس از اين تو را به كتاب و دفتر نيازي نيست! 
 
از خواب پريد، اشكهايش بند نمي آمد، سر به سجده گذاشت و سير گريست. صبح توي درس هر جمله استاد را قبل از او مي دانست، از جواب هر پرسشي كه استاد بر زبان مي آورد آگاه بود، بي آنكه كتاب در دست بگيرد صفحه قبل و صفحه بعد را مي خواند. 
 
از آن روز ناخودآگاه چشمش توي كوچه و بازار دنبال يكي از آفريده هاي او مي گشت، كسي كه اميدوارانه نگاهش كند و تمنايي داشته باشد، مي دانست چشمهاي خدا تيزبين تر از آن است كه چيزي حتى به اندازه سر سوزن از نگاهش پنهان بماند!





نظرات
هیچ نظری درباره این مطلب تا کنون به ثبت نرسیده است.

فرم ارسال نظر

نام (اختیاری)

پست الکترونیک (اختیاری)

آدرس وب سایت یا وبلاگ (اختیاری)

http://

نظر شما

لطفا کد امنیتی را وارد کنید:



  ورود
نام کاربری:
رمز عبور:



  اوقات شرعی به افق لار
 

  تقویم شمسی
 

  دیکشنری آنلاین
 

  نمایش آمار بازدید
 

 
           

استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است